شخصی به هزار غم گرفتارم
در هر نفسی به جان رسد کارم

بی‌زلت و بی‌گناه محبوسم
بی‌علت و بی‌سبب گرفتارم

محبوسم و طالع است منحوسم
غمخوارم و اختر است خونخوارم

امروز به غم فزونترم از دی
و امسال به نقد کمتر از پارم

یاران گزیده داشتم روزی
امروز چه شد که نیست کس یارم

زندان خدایگان که و من که
ناگه چه قضا نمود دیدارم

محبوس چرا شدم نمی‌دانم
دانم که نه دزدم و نه عیارم

آخر چه کنم من و چه بد کردم
تا بند ملک بود سزاوارم

جز مدحت شاه و شکر دستورش
یک بیت ندید کس در اشعارم

ترسیدم و پشت بر وطن کردم
گفتم من و طالع نگونسارم

قصه چه کنم دراز بس باشد
چون نیست گشایشی ز گفتارم

برخاست به قصد جان من گردون
زنهار قبول کن به زنهارم

ای قوت جان من ز لطف تو
بی‌شفقت خویش مرده انگارم

شه بر سر رحمت آمدست اکنون
مگذار چنین به رنج و تیمارم

این عید خجسته را به صد معنی
بر خصم تو ناخجسته پندارم

بر خور ز دوام عمر کز عالم
 در عهد تو کم نگردد آثارم

 مسعود سعد سلمان