شخصی به هزار غم گرفتارم
شخصی به هزار غم گرفتارم
در هر نفسی به جان رسد کارم
بیزلت و بیگناه محبوسم
بیعلت و بیسبب گرفتارم
محبوسم و طالع است منحوسم
غمخوارم و اختر است خونخوارم
امروز به غم فزونترم از دی
و امسال به نقد کمتر از پارم
یاران گزیده داشتم روزی
امروز چه شد که نیست کس یارم
زندان خدایگان که و من که
ناگه چه قضا نمود دیدارم
محبوس چرا شدم نمیدانم
دانم که نه دزدم و نه عیارم
آخر چه کنم من و چه بد کردم
تا بند ملک بود سزاوارم
جز مدحت شاه و شکر دستورش
یک بیت ندید کس در اشعارم
ترسیدم و پشت بر وطن کردم
گفتم من و طالع نگونسارم
قصه چه کنم دراز بس باشد
چون نیست گشایشی ز گفتارم
برخاست به قصد جان من گردون
زنهار قبول کن به زنهارم
ای قوت جان من ز لطف تو
بیشفقت خویش مرده انگارم
شه بر سر رحمت آمدست اکنون
مگذار چنین به رنج و تیمارم
این عید خجسته را به صد معنی
بر خصم تو ناخجسته پندارم
بر خور ز دوام عمر کز عالم
در عهد تو کم نگردد آثارم
مسعود سعد سلمان
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ ساعت 2:23 توسط mojtaba
|