کلید

 


رفتم فرو به فکر و فتاد از کفم سبو
جوشید در دلم هوسی نغز:
«ای خدا!
«یارم شود به صورت، آیینه‌یی که من
«رخساره‌ی رفیقان بشناسم اندر او!»
بردم سخن به چله‌نشینانِ کوهِ دور.
گفتند تا بیفکنم ــ از نیَّتی که هست ــ
در هشت چاهِ خشکِ سیا، هفت ریگِ سُرخ،
یا زیرِ هشت قلعه کُشَم هفت مارِ کور!
بازآمدم ز راه، پریشان و دل‌شکار
رنجیده‌پای و خسته‌تن و زردروی و سرد
در سر هزار فکرِ غم و راهِ چاره هیچ
مأیوس، پایِ قلعه‌یی افتادم اشکبار.
آمد ز قلعه بیرون پیری سپیدموی
پرسید حال و گفتم.
در من نهاد چشم
گفت:
این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛
«با کس مپیچ بیهُده، آیینه‌یی بجوی.»

 

برای من فقط بگو

بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است

تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است

به پای صحبتم بشین، فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن، جان مرا تو نوش کن

تو را به شعر می کشم چو واژه پیش می روی

مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق می شوی

تو در شب تولدت به شعله فوت می کنی

به چشم من که می رسی فقط سکوت می کنی

اگر کسی در دل توست بگو کنار می روم

گناه کن به جای تو بر سر دار می روم


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

 
 گاهی مسیر جاده به بن بست می رود‌ 
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود، مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
 وقتی که قلبِ خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
 آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
 وقتی غبار حادثه بنشست، می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
 تیری ست بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
 اما مسیر جاده به بن بست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
 بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
 

‫ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ِ ﻣﻦ


 

‫ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ِ ﺍﻣﺮﻭﺯ ِ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﺳﺖ

‫ﮐﻪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻧﻲ

‫ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎنش

‫ﺗﺼﻮﻳﺮﻱ ﺑﻲﺷﺒﺎﻫﺖ

‫ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﻲﮐﺮﺩ ﻟبخندﺵ ﺭﺍ

‫ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺎﻭﻳﺪﻩ ﻣﻲﺷﺪ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎیش

‫ﺑﻪ ﺟﺴتجوی ﺯﻧﺪﮔﻲ

‫ﻭ ﺍﮔﺮ ﺷﻴﺎﺭ ﺑﺮﻣﻲﺩﺍﺷﺖ ﭘﻴﺸﺎﻧﻲﺍﺵ

‫ﺍﺯ ﻋﺒﻮﺭ ﺯﻣﺎﻥﻫﺎﻱ ِ ﺯﻧﺠﻴﺮﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﺑﺮﺩﮔﻲ

‫ﻣﻲﺷﺪ ﻣﻦ!

‫ﻣﻲﺷﺪ ﻣﻦ

‫ﻋﻴﻨﺎً

‫ﻣﻲﺷﺪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺳﻨﮓﻫﺎﻱ ﺯﻧﺪﺍﻥﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ

‫ﻣﻲﮐﺸﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ،

‫ﻭ ﻣﺤﺒﻮﺱ ﻣﻲﮐﻨﻢ ﺗﻼﺵ ﺭﻭحم ﺭﺍ

‫ﺩﺭ ﭼﺎﺭ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﻟﻔﺎﻇﻲ ﮐﻪ

‫ﻣﻲﺗﺮﮐﺪ ﺳﮑﻮتشاﻥ

‫ﺩﺭ ﺧﻼﺀ ِ ﺁﻫﻨﮓﻫﺎ

‫ﮐﻪ ﻣﻲﮐﺎﻭﺩ ﺑﻲﻧﮕﺎﻩ ﭼﺸمشاﻥ

‫ﺩﺭ ﮐﻮﻳﺮ ﺭﻧﮓﻫﺎ

‫ﻣﻲﺷﺪ ﻣﻦ

ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﻫﺴﺖ


ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ

ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﺍﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻴﺎﻥ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.

ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﻛﺴﻲ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ.

ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺎﻥ ﻭ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ

 ﺗﻮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍﺩﺭﻙ ﻣﻲ ﻛني.

 ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﻳﻦ‫ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻱ ﺗﻴﺮﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ

ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﮔﺎﻩ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪ ﻭ ﮔﺎﻩ ﻣﻨﺠﻤﺪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ

ﺩﺭﻙ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﻛﺮﺩ.

‫‪Federico Garcia Lorca

 

Recuérdame

Recuérdame

Remember me


Recuérdame cuando duermes y adivino lo que sueñas

Remember me when you sleep and guess what you dream


cuando lejos de nuestra cama sea en mí en quien piensas

when away from our bed it is me who think

Recuérdame

Remind me


Recuérdame cuando parta y no regrese a nuestra casa

Remember me when you leave and do not return to our House


cuando el frío y la tristeza se funden y te abrazan

When cold and sadness melt and you embrace

Recuérdame

Remind me


Recuérdame cuando mires a los ojos del pasado

Remember me when you look in the eyes of the past

cuando ya no amanezca en tus brazos

When already not dawn in your arms


Y que seas invisible para mí, para mí

And you're invisible for me, for me

Recuérdame amándote

Remember me loving you


mirándote a los ojos

looking you in the eyes

atándome a tu vida

tying me to your life


recuérdame amándote

Remember me loving you

esperándote tranquila

waiting quiet

sin rencores sin medida

without rancor without measure


recuérdame, recuérdame

Remember me, remember me

que mi alma fue tatuada en tu piel

that my soul was tattooed on your skin


Recuérdame cuando sientas que tu alma está inquieta

Remember me when you feel that your soul is restless


Si el deseo y tu amor no me calientan

If the desire and love me not hot

Recuérdame

Remember me


دانلود این ترانه شنیدنی با صدای Mark Anthony

http://dezepeda.com/Musica/5taEstacionMarcAntony_Recuerdame.mp3

اتـفـاقـی کـه نـمـی افـتـد !...

مـی دانـی؟

مـدت هـاسـت

ایـسـتـاده ام بـر فـراز اتـفـاقـی کـه نـمـی افـتـد !...

مهم نیست

 
اسمت را موج می‌برد
خودت را کشتی
موهایت را باد
و یادت را
دفتــر گــم ‌شــده‌ام …
اسمم را
سنگی نگه می‌دارد
خودم را گوری
و یــادم را …
مهم نیست!

جانا

می دانم گاهی رنگ خاکستری می آید
و خودش را روی احساس تو پهن می کند.
دراز به دراز!

می دانم روز گار با تو نمی سازد
و گاهی تو را مثل یک چک برگشت خورده بی اعتبار می سازد.

می دانم
غم می آید و برقالب تو غمباد می گیرد
و با سنگریزه ای دلت را می شکند.

گاهی روزگار حرف های تلخی به تو می زند.
حتی می بینی عزیزترین کسانت
بر تو سخن گران می زنند و می خوانند.

اما تو را به جان شکوفه های بهار
عشق را تنها درمان و دارو ببین
و باز هم چون شمعی و شعله ایی درخشان باش
و سعی کن بر خانه خیال رقصان خود دائم برقصی
و همیشه بر این ذکر استوار باشی
که لحظه ها و پهلوان زنده را عشق است

و چون دیوانه ایی
بر گرد آتش دلت رقصان شو!
و با پیاله ایی می سرخ،
که خدا را خوش بیاید
خودت را درسینه و آغوشی
نماز خوان ببین!


که بر سجود ورکوع خویش بسیار مصر است.
و گاهی بر معبد آن لب سرخ مراقبه کن
آنگاه چشمان خود باز کن
و زندگی را سراسر شور و ماهور ببین
جانا!

رنگین کمان

ديشب
چند ستاره 
تفسيرم کردند
ماه مرا خواب ديده بود
و من خورشيد را 
بيدار
تو هم خميازه اي بکش
باران را
تا رنگين کمان

نگار

مردی شده ام برای خودم


مردی شده ام برای خودم مادر

ببین

از چهار پایه به تنهایی بالا می روم و

می آویزم خودم را از چوب رختی ام ...

نان آور خانه ای شده ام که ندارم

و هر شب برای زنی که نیست

رختخوابم را پهن می کنم !

عادت کرده ام عجیب نباشد

تنم که بوی بلوط و خاک باران خورده می دهد

خواب هایم را به تخت می بندم

که مرزها را بسته اند؛

و بلند خواب دیدن به زبان مادری ام

اقدام علیه امنیت ملی است

با این همه

صبح ها اتاقم پر شده از آوازهای ناصر و مرضیه

و یادم می افتد کسی گفته بود

با دو شناسنامه زندگی می کنیم

در قلب

و در جیبمان ...

راستش کمی از هر چیز تو در من است

کمی از میگرن و زخم معده ات

از غرور چشم هات

کمی از سرزمین مان

وقتی که جنگ بارورت کرد

و من سرباز آماده به خدمت جبهه ای شدم

که یک به یک

پوست و گوشت واستخوان نرسیده مان را

گذاشت دم توپ

تا شوتمان کند توی زمین دشمن فرضی ...

خودت همیشه می گفتی گله ای نیست

مادر

اگر چه مرد که گریه نمی کند

اما

تو را به خدا ببین

مردی شده ام برای خودم

از چهارپایه به تنهایی بالا می روم و ...

وقتش شده همان حوالی بابونه و میگرن و سربند

برایم قبری دست و پا کنی !

جنبش واژه زيست

پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.

باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشك

يك نفر دلتنگ است
يك نفر مي بافد
يك نفر مي شمرد
يك نفر مي خواند

زندگي يعني: يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته

يك نفر ديشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان
برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

مژه بر هم نزنم

گفته بودی که چرا محو تماشای منی


و آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی


مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود


ناز چشمان تو قدر مژه بر هم زدنی



فریدون مشیری

فریاد

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی
گفتی: برو! ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی

پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی
ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی

نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی


سیمین بهبهانی

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید  او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

مائیم ما که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم ما که جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما


فروغ فرخزاد

تو به سهراب بگو

حس آن مرغ مهاجر که گرفت بال ز بام چینی نازک و آن ماهی بی آب ندید

 عاشقانه به زمین هیچکسی خیره نشد

 تو به سهراب بگو در تپش باغ چه دید

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

 

قیصر امین پور

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت همه‌ی ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

 

قیصر امین پور

او کـه رفـت

مـهـربـانـی تـا کـــــــی؟

بـگـذارسـخـت باشم و سـرد

بـاران کـه بـاریــد ... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!

خـورشـیـدکـه تـابـیـد ... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک!

اشـک کـه آمـد ... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک!

او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت . . .

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب


از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست

شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو كه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب


 محمد علی بهمنی

بگذار که دل حل بکند...


گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من، از عقل میاندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را


محمد علی بهمنی

تسلیت شهادت امام حسین (ع)



حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را

به خون نشانده دل دودمان آدم را


غم تو موهبت کبریاست در دل من

نمی دهم به سرور بهشت این غم را


غبار ماتم تو آبرو به من بخشید

به عالمی ندهم این غبار ماتم را


به نیم قطره اشک محبتت ندهم

اگر نهند به دستم تمام عالم را


به یمن گریه برای تو روز محشر بین

خموش میکنم از اشک خود جهنم را


اگر رواست دمی بی تو بگذرد عمرم

هزار بار و بمیرم نبینم آن دم را


من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند

خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند


وطن

ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم

وطن من

ای تواناترین مظلوم

تو را دوست دارم!

ای آفتاب شمایل ِ دریادل

و مرگ در کنار تو زندگی است

ای منظومه نفیس غم و لبخند

ای فروتن نیرومند


ایستاده ایم در کنار تو سبز و سربلند

دنیا دوزخ اشباه هولناک است

و تو آن درخت گردوی کهنسالی

و بیش از آنکه من خوف تبر را نگرانم


تو ایستاده ای

بگذار گریه کنم

نه برای تو

که عشق و عقل در تو آشتی کرده اند

که دستهای تو سبز است

و آسمان تو آبی

و پسران تو

مردان نیایش و شمشیرند

و مادران صبوری داری

و پدرانی به غایت جرأت مند

و جنگل هایی در نهایت سبزی و ایستادگی

و دریاهایی

با جبروت عشق هماهنگ

نه برای تو

که نام خیابان هایت را شهیدان برگزیده اند


دوست دارم تو را

آنگونه که عشق را

دریا را

آفتاب را

کی می توان از سادگی تو گفت

و هم

به دریافت خرمهره "نوبل" نائل آمد

من فرزند مظلوم توام

نه پاپیون می زنم

و نه پیپ می کشم

مثل تو ساده

که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد


و شعر من

عربده جانوری نیست

که از کثرت استعمال "ماری جوانا"

دهان باز کرده باشد

بلکه زمزمه ای است

که مظلومیت تو مرا آموخته

تو مظلوم سترگی

و نه ضعیفه ای که

پیراهنش را دریده باشند

و من، آری من

برای "بلقیس" قصیده نمی گویم

ای شیرزهره ی بی باک


بگذار گریه کنم

نه برای تو

که پایان بی قراری تو پایان زمین است

و در خنکای گلدسته های تو

انسان به پرواز پی می برد

ای مجمع الجزایر گل ها، خوبی ها

ای مظلوم مجروح

از جنگل، دستمالی خواهم خواست

تا بر زخم تو بگذارم

و دنیا را می گویم

تا از تو بیاموزد ایستادن را

این سان که تو از دهلیزهای عقیم

سربرآوردی سبز و صنوبروار


ای بهار استوار

ستارگان گواه روشنان تواند

ای اقیانوس مواج عاطفه و خشونت

دنیا به عشق محتاج است و نمی داند


بگذار گریه کنم

نه برای تو

که وقتی مرگ

از جانب آسمان حادثه می بارد

تو جانب عشق را می گیری

ای کشتزار حاصلخیز

در باغهای تو خون

گل سرخ می شود

و کالوخ گندناک

در تو معطر شد و سنبله بست


شگفتا چگونه آب و عطش را دوست بدارم

ای شکیبای شکوهمند

چندین تابستان است

که در خون و آفتاب می رقصی

کجای زمین از تو عاشق تر است


ای چشم انداز روشن خدا

در کجای جهان

این همه پنجره برای تنفس تو باز شده است

من از تو برنمی گردم تا بمیرم

وقتی خدا رحمت بی منتهاش باریدن می گیرد

می گویم شاید

از تو تشنه تر نیافته است

تو را دوست می دارم

و بهشت زهرایت را

که آبروی زمین است

و میدان های تو

که تراکم اعتراض را حوصله کردند

و پشت بام های تو که مهربان شدند

تا من "کوکتل مولوتف" بسازم

و درخت های تو که مرا استتار کردند

و مسجدهای تو

که مرا به دریا مربوط کردند


ای آبی سیال

چقدر به اقیانوس می مانی

برای تو و بخاطر تو

ای پهلوان فروتن

خدا چقدر مهربانی اش را وسعت داد

در دورهای کویر طبس

آن اتفاق یادت هست

نه من بودم و نه هیچ کس

خدا بود و گردباد

بگذار گریه کنم

نه برای تو

نه نه نه! بل برای عاطفه ای که نیست

و دنیایی که

انجمن حمایت از حیوانات دارد


اما انسان

پابرهنه و عریان می دود

و در زکام دفن می شود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش

سوگوار انقراض نسل دایناسورند

دنیایی که در حمایت از نوع خویش

گاو شده است

بگذار گریه کنم

برای انسان 135

انسان نیم دایره

انسان لوزی

انسان کج و معوج

انسان واژگون


و انسانی که

در بزرگداشت جنایت هورا می کشد

و سقوط را

با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند

جاهل است

انسانی که

راه کوره های مریخ را شناخته است

اما هنوز

کوچه های دلش را نمی شناسد

برای دنیایی که

با "والیوم" به خواب می رود

و در مه غلیظی از نسیان

دست و پا می زند

دنیایی که چند صد سال پیش

قلب خود را

در سطل زباله "کاپیتالیسم" قی کرده است

در این برهوت غول پرور

وطن من آه ای پوپک مودب

مظلومیت تو اجتناب ناپذیر است


ای رویین تن متواضع

ای متواضع رویین تن

ای میزبان امام

ای پوریای ولی

ای طیب ای وطن من

درختان با اشاره ی باد

بر طبل جنگل سبز می کویند

کباده بکش

علی را بخوان

صلوات بفرست


 سلمان هراتی

شخصی به هزار غم گرفتارم


شخصی به هزار غم گرفتارم
در هر نفسی به جان رسد کارم

بی‌زلت و بی‌گناه محبوسم
بی‌علت و بی‌سبب گرفتارم

محبوسم و طالع است منحوسم
غمخوارم و اختر است خونخوارم

امروز به غم فزونترم از دی
و امسال به نقد کمتر از پارم

یاران گزیده داشتم روزی
امروز چه شد که نیست کس یارم

زندان خدایگان که و من که
ناگه چه قضا نمود دیدارم

محبوس چرا شدم نمی‌دانم
دانم که نه دزدم و نه عیارم

آخر چه کنم من و چه بد کردم
تا بند ملک بود سزاوارم

جز مدحت شاه و شکر دستورش
یک بیت ندید کس در اشعارم

ترسیدم و پشت بر وطن کردم
گفتم من و طالع نگونسارم

قصه چه کنم دراز بس باشد
چون نیست گشایشی ز گفتارم

برخاست به قصد جان من گردون
زنهار قبول کن به زنهارم

ای قوت جان من ز لطف تو
بی‌شفقت خویش مرده انگارم

شه بر سر رحمت آمدست اکنون
مگذار چنین به رنج و تیمارم

این عید خجسته را به صد معنی
بر خصم تو ناخجسته پندارم

بر خور ز دوام عمر کز عالم
 در عهد تو کم نگردد آثارم

 مسعود سعد سلمان


ای رفته ز دل


ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته زخاطر

بر من منگر؛ تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر؛ زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته زدل، راست بگو، بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گرآمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من اونیم، او مرده و من سایه اویم

 

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق، شررداشت

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر، به سرداشت

 

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

 

من او نیم آری، لب من، این لب بی رنگ

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت برگل شبنم زده می خفت

 

بر من منگر؛ تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

 

من گور وی ام، گور وی ام، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر

سنگی است که من بر سر آن گور نهادم


سیمین بهبهانی

دو چتر

 

دو چتر ساده و عاشق، دو دست پاک و نجیب
دو چتر سایه هم را همیشه در تعقیب
دو چتر آبی و قرمز، چهار چشم قشنگ
و دستهای موازی ، و شانه های اریب


به رغم حادثه های کمین نشسته به راه
و جاده های همیشه پر از فراز و نشیب
چقدر شانه به شانه ، به پای هم رفتند
به روی جاده، دو عاشق، دو دل، دو نیمه ی سیب!

و آسمان حسود، آسمان بغض آلود
و آسمان دو دستش همیشه در تخریب
تمام بغض خودش را به چترها کوبید
سکوت جاده عقب رفت با صدای مهیب
غروب دهکده از عمق فاجعه، پر شد
و عشق مثل همیشه، کشیده شد به صلیب

کنار جاده دو عاشق، دو دست خون آلود
دو چتر صاعقه خورده، شکسته، خیس، غریب...

جاودانه ای در دلم ...

 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه

 دگــر ره دیـده می‌افـتـد بــر آن بــــالای فـتـانـم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه بـاغبان گویـد که دیگر سرو ننشانم

رفیـقـانـم سفر کردند هـر یـاری بـه اقصـایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

بـه دریـایـی درافـتـادم که پایانـش نـمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فـراقـم سـخت می‌آیـد ولـیـکن صبـر می‌بـاید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپـرسم دوش چون بـودی بـه تاریـکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

بـه گوش هر که در عالـم رسیـد آواز پنـهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

مـن آزادی نـمی‌خـواهـم کـه بـا یـوسـف بـه زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هـنـوز آواز می‌آیـد بـه مـعنـی از گـلـستـانـم

 

سعدی

زندگی

 

قیافه ام تابلو شده بود !

گفتن : چی میکشی؟

گفتم : زجر!

گفتن: نه، یعنی چی مصرف میکنی؟

گفتم: زندگی ....

بلاتکلیف

 

ای فالگیر کوچک خوش‌ لهجه

در دست‌های گنگ ِ بلاتکلیف

دنبال ردّ پای کدامین غریبه‌ای؟

 

این بغض‌های سرزده

معنا نمی‌شوند

 زحمت نده زمین و زمان را!

در من مسافریست

که هرگز نمی‌رسد...

گریز


از هم گریختیم

 

و آن نازنین پیاله دلخواه را

دریغ 

بر خاک ریختیم 


جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم  

 

بس دردناک بود جدایی میان ما 

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم 


دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت 

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت 


و آن عشق نازنین که میان من و تو بود 

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت 


با آن همه نیاز که من داشتم به تو 

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود  


من بارها به سوی تو بازآمدم ؛ ولی

هر بار دیر بود 


اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب 

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش 

 

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار 

     گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش 



هوشنگ ابتهاج