مردی شده ام برای خودم

مردی شده ام برای خودم مادر
ببین
از چهار پایه به تنهایی بالا می روم و
می آویزم خودم را از چوب رختی ام ...
نان آور خانه ای شده ام که ندارم
و هر شب برای زنی که نیست
رختخوابم را پهن می کنم !
عادت کرده ام عجیب نباشد
تنم که بوی بلوط و خاک باران خورده می دهد
خواب هایم را به تخت می بندم
که مرزها را بسته اند؛
و بلند خواب دیدن به زبان مادری ام
اقدام علیه امنیت ملی است
با این همه
صبح ها اتاقم پر شده از آوازهای ناصر و مرضیه
و یادم می افتد کسی گفته بود
با دو شناسنامه زندگی می کنیم
در قلب
و در جیبمان ...
راستش کمی از هر چیز تو در من است
کمی از میگرن و زخم معده ات
از غرور چشم هات
کمی از سرزمین مان
وقتی که جنگ بارورت کرد
و من سرباز آماده به خدمت جبهه ای شدم
که یک به یک
پوست و گوشت واستخوان نرسیده مان را
گذاشت دم توپ
تا شوتمان کند توی زمین دشمن فرضی ...
خودت همیشه می گفتی گله ای نیست
مادر
اگر چه مرد که گریه نمی کند
اما
تو را به خدا ببین
مردی شده ام برای خودم
از چهارپایه به تنهایی بالا می روم و ...
وقتش شده همان حوالی بابونه و میگرن و سربند
برایم قبری دست و پا کنی !
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ ساعت 23:58 توسط mojtaba
|